قهرمان ميرزا عين السلطنه
901
روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )
و نوبت تولوى خان است . حضرت و الا صبح شمران تشريف برده بودند . نيمساعت به غروب مانده مهمانها آمدند . روز چهارشنبه گفتند محمد ميرزا وارد مىشود . تلگراف كرده بود كه دوستان مرا اطلاع بدهيد . قرار گذاشتيم استقبال برويم . « سوسيته » قبول كرد كه داخل دوره شود . براى خاطر اينكه مدعوين زياد نشوند و بعضى گفتگوها از ميان برنخيزد من ابتدا كرده و به حضرات حالى كردم كه هركس مىخواهد داخل حوزهء ما بشود بايد تمام اهل مجلس او را قبول كنند . اگر يك نفر قبول نكرد نبايد داخل شود ، مثل « كلب » هاى « * » فرنگستان و جاهاى ديگر . اين رأى مرا پسند كردند و بدين جهت تاكنون نامناسبى داخل نشده و هركس هست تمام قوم و خويش و دوست هستند . سلطان محمد خان و اعتصام نظام و ميرزا ربيع آقا هم نسبتا آدمهاى معقول خوبى هستند . ربيع سر كار است كه جاى خود دارد بر همه آقا است . اگر او نباشد خوش نخواهد گذشت . مختصر تا ساعت هشت و نيم نشسته بعد تشريف بردند . شبها خيلى بلند است . شب اول رمضان يازده ساعت و چهل و دو دقيقه بالا بود . روزها از اين قرار ده ساعت و چهل و شش دقيقه است . من و آقاى عماد السلطنه آنجا مانديم . نزهت چند روز است احوال ندارد خيلى تلخ شده . خانم موچول چند روز قبل كه نزهت سر ناهار بود يك دانه بره كه براى خانم آورده بودند بغل كرده يك مرتبه جلوى او برد خيلى ترسيد و از آن به بعد احوالش مغشوش است ، اسهال هم دارد . دو شب است بهتر است اما باز خيلى با اول تفاوت دارد . . . يكشنبه 16 رمضان - اشتغالات آدمهاى بيكار بيشتر از اشخاص باكار است . در اين مدت يك شب منزل نبودم . تمام را مهمانى رفتيم . روز هم كه تا ساعت چهار و سه به غروب مانده خواب هستم . امشب را منزل سلطان محمد خان بوديم . اميرزاده محمد ميرزا پنجم رمضان تشريف آوردند و داخل دوره شدند . زمستان عودت كرده چند روز قبل قريب چهارده ساعت برف آمد و به قدر سه وجب به زمين نشست . اغلب درختهاى كاج و سرو را شكست . برف سنگين زيادى بود و بعد از برف هوا به شدت سرد شد . دو شب يخ مفصلى گرفتند . شكوفههاى زردآلو و بادام كلا باز شده بود تماما ضايع شد . بنفشه و نرگس زياد بود حالا هيچ نيست . اين برف و سرما مساجد و بازارها را از رونق انداخت . كرايهء حجرهها و غرفهها مسجد سپهسالار تماشائى داشت . حجرات بزرگ آن را هفتاد تومان و كوچكها را سى تومان كرايه كردهاند . هر نيمكت كه در دالان خرازيها گذاشته و اسباب چيدهاند روزى پنج هزار و هفت هزار كرايه دادهاند . يك روز اعليحضرت بازار و مسجد شاه تشريف بردند قضا را من هم بودم . خريدى نفرمودند . فقط تماشائى مىفرمودند .
--> ( * ) ( - كلوب )